به نام خالق دلتنگی های زیبا
دلم گرفته از این روزگار دلتنگی
گرفته اند دلم را به کـار دلتنگی
دلم دوباره در انبوه خستگی ها ماند
گــــرفت آینــــــه ام را غـبار دلتنگی

شکست پشت من از داغ بی تو بودنها
به روی شـــــانه دل مانـــد بار دلتنگی
درون هاله ای از اشک مانده سرگردان
نگاه خســـــــته مـــن در مدار دلتنگی
از آن زمان که تو از پیش ما سفر کردی
نشسته ایم من و دل کـــــنار دلتنگی
دگر پرنده احساس مــن نمی خواند
مگر سرود غم از شاخسار دلتنگی
بیا که ثانیه ها بی تو کند می گذرد
بیا که بگذرد این روزگـــــار دلتنگی
به نام آنکه آفتاب مهرش هرگز در آستان دلم غروب نخواهد کرد

دلم گرفته بود اومدم تا با تو یگانه معشوقم درد دل کنم
نمیدانم چه بگویم فقط این را بدان که دیوانه وار عاشقتم
عاشقی که به خاطر تو هیچ گاه نخواهد مرد![]()
عاشقی که به خاطر تو همیشه بی تاب خواهد ماند

عزیز دلم
عاشقانه می پرستمت چون که لایق پرستشی![]()
با تو خواهم ماند چون که ماندنی ترینی در دلم تا روز قیامت
خیلی حرفا هست در دلم که گنجایش این کاغذ هارو نداره
کاش بودی پیشم تا دلم آروم می گرفت
اي تنها هم آغوش تنهایی های من...
بيا چشمهایمان راببنديم......
ميخواهم وقتي لبهاي معصوممان به هم گره
ميخورد و هر دو از فرط لذت درآغوش همديگر نفس نفس ميزنيم
از لذت متناهي جسممان وجود بي کران خدارا
باچشماني بسته تصوركنيم
چشمهایت رابازكن...
لبهایمان ازگرمي عشق خشك شده ولي گونه هایمان ازاشك خيس
همان گونه هايي که دستهاي پر مهر تو راطلب مي کند
ماساعتهاست كه درآغوش همديگر گريه ميکنيم ...
اي تنها هم آغوش من...
بيا
كه احساسم رابرایت دست نخورده نگاه داشتم
و جسمم رابه لذت بوسه اي نفروختم
بيا
كه ميخواهم وقتي دستهایت را
به روي احساسم مي گذاری ازفرط لذت ،
قطره هاي اشك روی گونه هایت بدرخشد
ميخواهم بااشكهایت برتمام احساسم بوسه بزني
ميخواهم اشكهایت تمام روحم راخيس كنند
به نام خدا
نقاش تمام زیباییها
حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم
دلم از کسی گرفته که میخوام براش بمیرم
باز سرنوشت وانتهای آشنایی
بازلحظه های غم انگیز جدایی
باز لحظه های ناگزیر دل بریدن
بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم
تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم
مثل آیینه روبرومه حس باتو بودن من
دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن

توروازخاطرم برده تب تلخ فراموشی
دارم خومیکنم بااین فراموشی وخاموشی
چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته
کدوم موج پریشونی تورو از ذهن من شسته
خدایافاصله ات بامن خودت گفتی که کوتاهه
ازین جاکه من ایستادم چقدرتاآسمون راهه
من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده
ازاین احساس یاسی که تورو ازخاطرم برده
به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه خوابو
چرا گریم نمیگیره مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما تب دنیا نمیزاره
سرراه بهشت من درخت سیب میکاره
ماه من غصه چرا؟!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آسمان را بنگر،
که هنوز بعد صدها شب و روز،
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد!
یا زمینی را که،
دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت....!
بلکه ازعاطفه لبریز شدو
نفسی ازسرامید کشیدو
درآغاز بهاردشتی ازیاس سپید
زیر پاهامان ریخت.....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا بگوید که هنوز پر امنیت احساس خداست!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داری و
من هر شب و روز آرزویم همه
خوشبختی توست!
ماه من!
دل به غم دادن و از یأس سخن ها گفتن
کار آن هایی نیست که خدا را دارند...
ماه من!
غم و اندوه،
اگر هم روزی،
مثل باران بارید،
یا دل شیشه ای ات،
از لب پنجره عشق،
زمین خورد و شکست....
با نگاهت به خدا
چتر شادی واکن
و بگو با دل خود..
که خدا هست...
خدا هست!
او همانیست که
در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد...
او همانیست که
هر لحظه دلش می خواهد، همه زندگی ام،پرشادی باشد...
ماه من!
غصه اگر هست........
بگو تا باشد!
معنی خوشبختی، بودن اندوه است...!
این همه غم و غصه،
این همه شادی وشور،
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند،
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر؛
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی می خواند؛
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
زودتر بیا

من زیرباران ایستاده ام و انتظار تو را می کشم.....
چتری روی سرم نیست
میخواهم قدم هایت را،با تعداد قطره های باران شماره کنم
تو قبل از پایان باران می رسی
یا باران قبل از آمدن تو به پایان می رسد؟
مرا که ملالی نیست
حتی اگر صد سال هم زیر باران بدون چتر بمانم
نه از بوی یاس باران خورده خسته می شوم
نه از خاکی که باران، غبار را از آن ربوده است
من تا آخرین فصل باران منتظرت می مانم

در انتهای هر سفردر آینه دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل در آخرین سفر
چیزی نمانده است...
گم گشته ام، کجاندیده ای مرا ؟ ...

.jpg)

